11 June 2015

شمشیری پنج سال شد


در آستانه پنج سالگی وب سایت شمشیری، تندباد حادثه دوباره زورق عافیت رو از خلیج رام راند و تغییرات بزرگی رو پیش روی این دوزل نگون بخت قرار داد. خدمتتون عارضم که دوره دانشجویی نگارنده  بالاخره به سر اومد و نامبرده  رهسپار شهری جدید برای آغاز دوره ای جدید از زندگی خویش می باشد. پنج سال چو آنی گذشت و هرگز باز نخواهد گشت و به قول مش قاسم: "پنداری دیروز بود بابام جان!".  آری پنج سال پیش اولین پست شمشیری منتشر شد و قطعا: پنداری دیروز بود!. به مناسبت سالگرد و طبق معمول ته چین اسفناج داریم!

همون طور که می دونید، آغاز کار جدید با دشواری های خاص خودش همراه هست. دشواری هایی  از قبیل تطبیق با کار و یادگیری وظایف جدید، همزیستی با همکاران جدید، خو گرفتن به محیط زندگی جدید و تلاش برای مقابله با هجمه ناجوانمردانه خاطرات گسیل شده از محیط زندگی قدیم. از اون جایی که نمی خوام روند نشر هفتگی پست های بلاگ تحت تاثیر این هجمه ناجوانمردانه قرار بگیره، حدود پانزده شونزده تا پست خوب و قدر رو  از دو سه ماه پیش آماده و نوشته شده دارم. این پست ها باید کفاف دو ماه ما رو بدن و لذا بنده اون ها رو به مرور و طبق روند گذشته چاپ می کنم. پست ها به صورت اوتوماتیک  سر ساعت مقرر چاپ می شن و لذا زبون اون ها لزوما زبون روز نخواهد بود چون قبلا نگاشته شده ان. این پست ها در ضمن از بهترین پست هایی خواهد بود که تا به حال دیدید و شماری از بهترین دستورهای تابستونی رو در اون ها گنجونده ام و این برای آن است که فقدان جانسوز بنده احساس نشه.   

 در طی این مدت دو ماهه دست به استراحت وب لاگی خواهم زد، گیاه خواری مطلق پیش رو خواهم گرفت و تلاش برای تمرکز بر کار و زندگی جدید خواهم کرد و البته غذایی برای بلاگ درست نمی کنم تا این پست ها تموم بشن. حتی المقدور سعی خواهم کرد که  در صورت فرصت به کامنت های ملت جواب بدم . پس از سپری شدن این دوره دو ماهه، آشپزخونه جدید من به احتمال قوی محیا برای میزبانی از کافه شمشیری  چهارم خواهد بود. پس از بازگشت، با یک پست، بازگشت شکوهمند خودم رو به عرصه اعلام خواهم کرد. 

سفر درازی در پیش هست و من مثل یه لر پاکدل که با اسب گهرش به دشت های پرخطر می زد، با نیسان خودم به جاده می زنم و سفر بنده سه روز طول خواهد کشید. در راستای جانسوز تر کردن و جو دادن به پست این وصیت نامه احتمالی رو تقدیم به بشریت می کنم. لطفا در صورت عدم اطمینان از درگذشت بنده(کامنت ندادن بنده در زمانی طولانی تر از دو هفته ) از خوندن اون جلوگیری کنید.  

"فرزندانم! اگر چه بنده ریق رحمت رو نوشیده ام و با هفت هزار سالگان سر به سرم، و گرچه دوری من جانفرساست، ولی در فراق جانسوز من سیاه نپوشید و بلکه در هر سالمرگم یکی از غذاهای بنده رو درست کنید و از اون لذت ببرید. زیاد هم به زندگی غره نباشید چون جملگی دیر یا زود به بنده ملحق خواهید شد!. مارک تواین می فرماید که: بیست سال دیگه از کارهایی که نکردی، بیش از کارهایی که کردی پشیمون خواهی بود و لذا این رو در زندگی لحاظ کنید چون بنده از جان و دل به اون رسیدم و  از عمر کوتاه خویش بسیار راضی و خرسند خارج شدم. 

دوزل علیه الرحمه
 خرداد ۹۴  ".


چرا خوندید پس؟ مگه نگفتم دست نگه دارید؟ به هر حال، حال کردید وصیت نامه رو؟  انصافا بعضی  از فرازهای اون خیلی جانسوز بود!.  

اما اسباب کشی هم حال و هوای تلخ و خاص خودش رو داره! ظرف دو سه روز تمام اشیاء و خاطرات متصل به اون ها رو جمع، برخی رو در جعبه جاسازی و منتقل و برخی دیگه رو نابود می کنی. دست آخر تمام زندگی رو در چند جعبه و یکی دو چمدان جمع می کنی و کلید خونه رو تحویل می دی! به محض تحویل کلید،  تبدیل به یه غریبه می شی و باید املاک رو ترک کنی! و خانه ای که تا دیروز سرپناهت بود رو دیگه هرگز نخواهی دید!. و طبق معمول، راه سفر پیش می گیری ....  
این عکس خونه من در روزهای آبادی اون هست و دوست دارم این تصویر از اون در ذهنم نقش بنده ...  

این هم از آخرین تصاویر خونه. باید صبر کنی تا گیاهان  خشک بشن تا به راحتی گلدون رو به سطل آشغال هدایت کنی!   

اما در مراسم خداحافظی دوستی از من پرسید: "برای کدوم سه جا دلت بیشتر تنگ می شه؟ ". جواب ندادم و گفتم نمی دونم. پس ذهنم ولی جواب مسلم بود. اولین مکان عکس بالای پست و از کنجی که بعضا برای تماشای غروب های شگفت انگیز فلوریدایی می رفتم هست. دومی  این کنج  Wholefoods  که در عکس می بینید و بنده پست ها رو اونجا می نوشتم. خوبی اون این بود که کافه داخل یه سوپرمارکت بزرگ بود و من فی المثل اگردر حین نگارش پستی نمی دونستم یه دسته پیازچه چند گرم هست، سریع می رفتم و یک دسته پیازچه وزن می کردم و بر می گشتم!       
اما آخری و از همه مهم تر: آفیس! پناهگاه من در پنج سال اخیر و شاید تنها جایی که بهش تعلق خاطر پیدا کردم.         
این هم از آخرین غذای پخته شده در این خونه و در ایالت فلوریدا! خورش نخود! در این راستا هر چی ته و توی آشپزخونه موند رو جمع کردم و با آخرین بازمانده از ترشی سیر که الان دیگه سه سالش بود اون رو  صرف کردم.

ترشی هفت سال  در سرنوشت کوچ نشین نیست! 

18 comments:

Nei Rang said...
This comment has been removed by the author.
Nei Rang said...

به هر جا که روی شف دوزل ما
تویی ساکن یه گوشه در دل ما
سفر خوش و کهر اسبت رهوار
صفایت باد همیشه شامل ما

parvane shafiei said...

شف جان گرامی..امیدوارم که در دیار جدید موفقتر باشی و مرسی که خواننده هات رو تنها به امان خدا ول نمیکنی و بری! منتظر پست ها جدیدت در خونه جدیدت هستیم

sareh said...

فکر می کنم این احساساتی ترین پستی باشه که تا حالا گذاشتی. به یاد تمام جاهایی که ازشون کوچ کرده ام افتاده ام و تصویرهایی که از اون جاها توی ذهنم مونده. خونه ی پدری، خوابگاه دانشجویی، ... .ا
چه حس عجیب و غریبی؛ عکس تمام جاهایی که تنهایی فکر کرده ای یا چیز نوشته ای. باید خاصیت اینترنت باشه؛ اینکه احساس کنی یه نفرو خیلی خوب میشناسی بدون اینکه حتی دیده باشیش ...!ا

mali said...

دلم گرفت. شاد باشین و موفق، هر جا که هستین.امیدوارم زودتر با جای جدید انس بگیرین تا زودتر به کافه برگردین

Mahnaz said...

این پست نسبت به پست های قبلی کمی دلگیر بود.امیدوارم بزودی به محیط جدید عادت کنید و همه چیز به وفق مراد باشه موفق باشید

Nei Rang said...

گذشت پنج سال هنوزم که هنوزه
زنم در جا میشم هر سال رفوزه
سر کلاس به وقت درس استاد
خیالم چشمو به ته دیگ میدوزه
میبینم ناخودآگاهم رو ته دیگ
گاهی نقشه یا لعبت یا عجوزه
به وقت پخت و پز هم دیگه بدتر
پرنده پر زنه پیاز میسوزه
کبوتری بشینه روی نرده
کوکو میشه مثل فسیل تو موزه
یه تیکه ابر بیاد جلوی خورشید
فراموش میشه فوت میسوزه پوزه
یا لیوان پر میشه سر ریز میشه آب
تسونامی میشه جاری ز کوزه
میشه آبشار ز اوج میز تا قالی
بته جقه سبز میشه فیروزه
لکه آب رو قالی چون تکه ابری
که اومد سایه شد رفت خیلی روزه

Doozel said...

ممنون از مرحمت همه دوستان
بنده رسیدم و لطفا اون وصیت نامه رو کان کم یکن تلقی کنید

Nei Rang said...

رسیدن بخیر. خسته نباشید

somi kh said...

تنتون سالم، کافه تون بر قرار

Maral said...

من هم دو ماه پیش جابجا شدم و حالتون رو کاملاً درک می کنم... جابجایی اونم از نوع کوچ و مهاجرت تلخه ولی از یکجا موندن بهتره. خیر پیش

Mahnoush Rostami said...

Donal e aziz
Kar e noo va manzel e noo mobarak.

Doozel said...

لطف جمیع دوستان مستدام

Nazanin said...

با تاخیر، من هم پنجمین سالگرد رو تبریک میگم و برای این کافه آرزوی اجاقی روشن دارم و برای صاحب کافه آرزوی حال خوش و جیب پر.
ما هم مثل شما اهل و عیال رو زدیم زیر بقلمون و داریم کوچ می‌کنیم از این شهر به شهر بعدی. البته این بار سوم کوچ ما در سه سال اخیر هست. دیگه کم کم داریم به سبک عشایر زندگی می‌کنیم.

Doozel said...

ممنون

مروا said...

جمله آخرتون تکبیر داشت!

Nar Sis said...

الان نگرانی من اینه که اون ظروف خوشگلی که هر بار پزش رو به ملت می دادی، سالم به مقصد رسیدن یا نه :D

Doozel said...

نگرانی جایز نیست! به مقصد رسیدن